خرید بک لینک
چي ميل داريد قربان؟ _يك پرس "حق" لطفا. حقِ كي جناب؟ _حق مردم..آها راستي حتما كنارش سالاد هم باشه..من بدون سالاد نميتونم چيزي بخورم.. حق؟رِرِرِلللييي(really)؟از گلوتون پايين ميره واقعا؟ اينهمه چيزاي خوشمزه وجود داره،اون وقت شما به "حق" خوري علاقه داريد؟ تا وقتي تو اين دنيا سيب زميني سرخ كرده و كچاپ وجود داره،قاعدتا مردم نبايد به خوردن چيز ديگه اي علاقه نشون بدن.. جداي از بحث خوشمزگي،خوردن هر چيزي مكان و زمان خاص خودشو داره.. مثلا خوردن يه سري چيزا توي تابستون لذت بخشه و يه سري زمستون.. و اگه بخوايم مكان رو هم بگيم ميشه ليس زدن بستني توي خيابون رو مثال زد كه قطعا اين كار براي شما با اون قد و قواره زشته.. اما خوردن "حق" مستثني از همه ي اين قواعد و اصوله.. به طوري كه در هر زمان و مكاني خورده ميشه... حتي گاها ديده شده كه يه عده توي صف دستشويي عمومي هم داشتن ميخوردنش.. بگذريم.. اونها كه با حرف من دست از خوردنش برنميدارن پس نصيحت(و يا شايد وصيت) ميكنم و ميرم.. 1)اوصيكم به خوردن چيز هاي خوشمزه تر از حق.. 2)اگر به مورد اول عمل نكرديد و همچنان بر خوردن حق اصرار داشتيد حتما در كنار خربزه و عسل نوش جان کنيد كه حناق بشه تو گلوتون و جماعتي رو راحت كنيد:))) +يلداتون مبارك:)))

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 19:12

اومده میگه:

+فاطمه

_بله؟

+پیج یه تشریفات عروسی رو دیدم..عااااالی بود...از دکور بگیر تاااااا آتیش بازی و نورپردازیشون..حتما عروسیتو بسپر به اینا..

_خب اینایی که میگی خیلی خوبه...فقط ، ازشون بپرس دوماد هم رو پکیجشون هست یا نه؟ :))

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

عشق از آنِ مردان شجاع است برای ترسوها مادرشان زن میگیرد! نزار قبانی + توی اتاق من کولر روشنه.. توی هال بخاری.. اتاق اون دوتا عاقل :) هم هیچی.. همینقدر پریشان.. همینقدر آشفته حال .. +( زلم زیمبو هارا به خود آویزان میکند، در چشمهایش سرمه میکشد ، مداد چشم را بر میدارد و خال هایی بین دو ابرویش میگذارد) عزیزُم دستت بده میخوام فالت بگیرُم :)) فال حافظ میگیرم امشب :) ربطی به دست نداره ،میدونم :) خلاصه هرکی خواست بگه.. ترجیح خودم بدون تفسیر و معنیِ .. چون خودت باید حست رو از فالت بگیری و درکش کنی.. اما اگه معنی خواستید .. چشم :)

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

به مناسبت 13 آذر ماه ،روز بندر دیرشهر من بندر دیر، بزرگترین بندر صیادی خاورمیانه است .. و همچنین شرکت متانول کاوه که بزرگترین شرکت متانول خاورمیانه است در اون قرار داره.. اما خب قطع به یقین شما اسم اون رو هم تا به حال نشنیدید :) این بندر در جنوبی ترین نقطه ی استان بوشهر قرار داره.. و بدلیل موقعیت خوب تجاری،اقتصادی و صیادی دارای یکی از پایین ترین امار بیکاری در کشوره.. از جاذبه های طبیعیش میتونم به جنگل درختان حرا.. منطقه ی حفاظت شده ی مند که پارک ملی دریایی نخیلو در اون قرار داره که به بهشت پرندگان معروفه و یکی از زیستگاه های مهم آهو در بوشهر به شمار میره.. چندین جزیره که محل تخم گذاری لاک پشت ها و انواعی از پرندگانه... کوه نمک جاشک که یکی از بزرگترین و فعال ترین کوه نمک های خاورمیانه با آبشار ها،غار ها وبلورهای منحصر به فرد ... و چشمه ی طبیعی آب گرم گنوی اشاره کنم.. از مناطق تاریخی هم میشه مسجد جامع بردستان ،قلعه تاریخی بردستان و چاه های تاریخی اشاره کرد که به ثبت ملی رسیدن.. اینجا بخاطر ارتباطات تجاری زیاد با کشورهای حاشیه ی خلیج فارس به خصوص امارات ( دبی ) اجناس خارجی به وفور و با مناسب ترین قیمت پیدا میشن... کوچکترین مدرسه ی جهان ، مدرسه ی جمال آباد کالو ، در یکی از روستاهای این شهرستان قرار داره.. اما اگه بخوام از علت نامگذاری این روز بگم هیچ ربطی به هیچکدوم از اون مطالب با

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

پریروز صبح... چون زود بیدار شدم ،ساعت ده خسته بودم و تصمیم به خواب گرفتم.. 10 و نیم رفتم بخوابم... بعد از بیست و شش دقیقه که من تازه به قصر پادشاه ششم رسیده بودم.. یکهو از خواب پریدم.. اون لحظه دلیلش رو نمیدونستم.. اما وقتی بعد از یک صدم ثانیه مغزم شروع به کار کرد و تونستم ببینم که همه چیز در حال لرزیدنه و این صدایی که میشنوم صدای شیشه ی کمدم و وسایلاییه که داره از روی میزم میریزه پایین متوجه شدم که زلزله ایز کامینگ :) فک میکنید ری اکشنم چی بود؟ به این فکر کردم تا بخوام بدوام و برسم بیرون کلی طول میکشه.. و بهترین جای اتاقم که هم از پنجره ،هم از کتابخونه و هم از کمد دوره ، تختمه.. پسسس.. پتو رو کشیدم روی خودم و دوباره خوابیدم و توی خودم جمع شدم :)) نمیدونم اون لحظه پتو قرار بود برام چیکار کنه :)) اما به هر حال من به اون پناه برده بودم :) تو عمرم انقدر وحشت زده نشده بودم :( وقتی بعد از چند ثانیه تموم شد.. دویدم بیرون و مامانم رو صدا زدم .. جواب نداد :( و بیشتر به مرز سکته نزدیک شدم.. رفتم طرف تلفن .. دیدم قطعه.. هم ترس از زلزله هم نبود مامانم باعث شده بود که از ترس بلرزم.. دستام به شدت میلرزید و به سختی میتونستم روی پام بایستم :) اما یهو مامانم رو دیدم که توی حیاطه و داره میدوئه سمت خونه.. نگو خونه ی همسایمون بوده و نگران من شده که خواب بودم :) و گف که بدو لباس عوض کن بریم خونه ی فل

برچسب: نویسنده: میلاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

صفحه بندی